تی شرت جومونگ - فروشگاه شیرازیا ,
عکس - ساخت سایه با دست - گالری عکس , طنز و سرگرمی ,
رمان بامداد خمار - فصل شصت و چهارم - رمان بامداد خمار ,
به اصرار دایه لباس هایی را که برایم دوخته بودند و او آورده بود پوشیدم و در برابرش چرخیدم. پیره زن مهربان انگار که من واقعا فرزند خودش بودم، قربان صدقه ام می رفت. قربان قد و بالایم می رفت. قربان سر و زلفم می رفت.
پسرم را در آغوش می کشید و مادرانه می بوسید و بعد آهسته، خیلی آهسته و ملایم، به طوری که حتی المکان کمتر دل آزرده شوم، می گفت:
- ماشاالله. چه پسری. قند عسل است .... اما محبوب جان، مادر دیگر نگذار حامله شوی ....
و چون نگاه تند مرا دید، فورا اضافه می کرد:
ادامه مطلب
برای عضویت در گروه بزرگ و دیدنی شیرازیا کلیک کنید
رمان بامداد خمار - فصل شصت و سوم - رمان بامداد خمار ,
باز سر برج بود. دایه آمد. مادرشوهرم برای خرید رفته بود. دایه ام تا مرا دید، گفت:
- مادر، خیلی رنگت پریده. چی شده؟
- هیچ دایه جان.
- دیگر به من دروغ نگو. من تو را نشناسم برای لای جرز خوب هستم. با رحیم آقا حرفت شده؟
- نه به جان آقا جانم.
حالا که به جان پدرم قسم خورده بودم باید راستش را می گفتم:
- خوب، دعوایمان که شده. ولی مال خیلی وقت پیش است. تو را به خدا به خانم جان نگویی ها! این آخری ها رحیم یک کمی بد اخلاق شده.
ادامه مطلب
برای عضویت در گروه بزرگ و دیدنی شیرازیا کلیک کنید
رمان بامداد خمار - فصل شصت و دوم - رمان بامداد خمار ,
سه چهر روز قهر بودیم. با او حرف نمی زدم. ولی خوشحال بودم که مادرش رفته و امیدوار بودم باز نگردد. شب چهارم رحیم به خانه آمد. باز معلوم بود که نوشیده. از این کارش دیگر بیشتر از سایر چیزها عذاب می کشیدم. بچه ام خواب بود و من نشسته بودم و گلدوزی می کردم. بی هیچ حرفی وسایل خطاطی اش را آورد و کنار من نشست. زیر چشمی نگاهش می کردم. بی مقدمه پرسید:
- چه بنویسم؟
جوابش را ندادم.
- لوس نشو دیگر. بگو چه بنویسم؟
- چه می دانم؟! هر چه دلت می خواهد.
- دل من تو را می خواهد.
ادامه مطلب
برای عضویت در گروه بزرگ و دیدنی شیرازیا کلیک کنید
رمان بامداد خمار - فصل شصت و یکم - رمان بامداد خمار ,
ادای مرا در می آورد. صدای خنده هرزه مادرش از اتاق دیگر بلند شد. سر کیف می خندید. گفتم:
- رحیم، رحیم، می فهمی چه می گویی؟ بس کن!
باز فریاد زد:
- حالا چپ می روم، راست می آیم دستور می دهی. رحیم جان این را بمال به دستتت چرب بشود. نرم بشود. رحیم جان دکمه یقه ات را ببند، سینه ات پیداست، خوب نیست. رحیم جان زلفت را شانه کن زیر کلاه بماند. موهایت را کوتاه کن. توی قاب غذا بخور. پاشنه ارسی هایت را ور بکش. دکمه کتت را ببند. این کار را بکن. آن کار را نکن. فقط مانده یک دست هم بزکم کنی.
ادامه مطلب
برای عضویت در گروه بزرگ و دیدنی شیرازیا کلیک کنید
رمان بامداد خمار - فصل شصت - رمان بامداد خمار ,
بچه طفل معصوم می زد زیر گریه. مادرشوهرم چشم ها را در کاسه می چرخاند و با رنجش می گفت:
- وا؟ چه اداها؟ تا بچه به طرفش می رود او را می چزاند. اشکش را در می آورد. بیا ننه، بیا بغل خودم.
بچه قهر می کرد و می رفت بغل او. رحیم با خونسردی به مادرش می گفت:
- خوبه دیگر. تو هم روغن داغش را زیاد نکن.
و خطاب به پسرم ادامه می داد:
- خوب، این دلش می خواهد بگویی خانم جان. تو بگو خانم جان و خلاصمان کن. هی ننه ننه می کنی، تخم سگ!
ادامه مطلب
برای عضویت در گروه بزرگ و دیدنی شیرازیا کلیک کنید
اندیشه های زندگی - شعر و مطالب ادبی و عرفانی ,
داستان ویولون زن - داستان کوتاه ,
داستان خردل (بدون زور زدن زور گفت ) - داستان کوتاه ,